تبلیغات
H 2
H 2
کاش پرده می دانست تا پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد

_ ________

جمعه 5 خرداد 1391

نویسنده: شاید من شاید... |


دو جاده در جنگلی زردفام از همدیگر جدا می شدند ،

و متاسفانه من قادر نبودم هردویشان را دنبال کنم

پس برای انتخاب یکی مدت زیادی ایستادم

و به امتداد آن ، تا جایی که چشمم کار میکرد نظر انداختم

تا جایی که در زیر بته های جنگلی پیچ می خورد و از نظر محو می شد ،

سپس دیگری را بر گزیدم ، برای وضوح و زیبایی اش

و شاید به خاطر ادعای بهترش ،

چون علفزار بود و رهگذر می طلبید

گو این که هر دو رهگذران زیادی داشتند

و حقیقتا به یک اندازه لگد مال شده بودند ،

و هر دوی آنها آن روز صبح ، مانند هم آرمیده بودند .

با برگ هایی که هنوز جای هیچ رد پایی بر آنها نیفتاده بود .

آه ، من اولی را به روز دیگری موکول کردم !

می دانستم که هر راهی به راهی دیگر می رسد و این ادامه می یابد . . .

پس شک داشتم که هرگز فرصت برگشت یابم .

پس ، جایی سال ها و سال ها بعد ،

این جمله را با آهی آرامش بخش خواهم گفت :

دو جاده در جنگل از هم جدا می شدند ، و من –

من آن را که مسافر کمتری عبور کرده بود برگزیدم ،

و همین ، تمام دگرگونی های زندگیم را موجب شد .

رابرت فراست ( 1916 )

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :